عشق ما

خاطرات من و تو

 
 
About Me

My Blog
My Archive
My Favorite music

 

Daily Links
دوستان

خیال یار
عاشقانه ها

Template By

www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين
 
 
۱۳۸٧/۸/٩
چشم به راه

 

آرزویی است مرا در دل
که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشک و فغان خواهد


بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه آزارش


شب در اعماق سیاهی ها
مه چو در هاله راز اید
نگران دیده به ره دارم
شاید آن گمشده باز اید


سایه ای تا که به در افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سایه
خیره گردم به در دیگر


همه شب در دل این بستر
جانم آن گمشده را جوید
زین همه کوشش بی حاصل
عقل سرگشته به من گوید


زن بدبخت دل افسرده
ببر از یاد دمی او را
این خطا بود که ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را


آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
بس کن او یار دگر دارد


لیکن این قصه که میگوید
کی به نرمی رودم در گوش
نشود هیچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش


میروم تا که عیان سازم
راز این خواهش سوزان را
نتوانم که برم از یاد
هرگز آن مرد هوسران را


شمع ‚ ای شمع چه میخندی ؟
به شب تیره خاموشم
بخدا مردم از این حسرت
که چرا نیست در آغوشم

+ نوشته شده در  ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ  توسط وروجک  نظرات ()  
 
۱۳۸٧/۸/٥
بوسه

در دو چشمش گناه می خندید


بر رخش نور ماه می خندید 


در گذرگاه آن لبان خموش

 
شعله یی بی پناه می خندید


شرمنک و پر از نیازی گنگ


با نگاهی که رنگ مستی داشت


در دو چشمش نگاه کردم و گفت


باید از عشق حاصلی برداشت


سایه یی روی سایه یی خم شد


در نهانگاه رازپرور شب


نفسی روی گونه یی لغزید


بوسه یی شعله زد میان دو لب

 

 

 

 

یارت شوم یارت شوم،هر چند آزارم کنی


نازت کشم نازت کشم،گر در جهان خوارم کنی


بر من پسندی گر منم دل را نساز غرق غم


باشد شفا بخش دلم،کز عشق بیمارم کنی


گر رانیم از کوی خود،ور باز خوانی سوی خود


با قهر و مهرت خوش دلم ، هر عشوه در کارم کنی


من طایر پر بسته ام،در کنج غم بنشسته ام


من گر قفس بشکسته ام،تا خود گرفتارم کنی


من عاشق دلداده ام بهر بلا آماده ام


یار من دلداده شو، تا با بلا یارم کنی


ما را چو کردی امتحان،ناچار گردی مهربان


رحم آر ای آرام جان بر این دل زارم کنی


گر حال دشنامم دهی روز دگر جانم دهی


کامم دهی الطاف بسیارم کنی

 

 

+ نوشته شده در  ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ  توسط وروجک  نظرات ()  
 
۱۳۸٧/۸/٥
دیوانه

 

یارب مرا یاری بده،تا خوب آزارش کنم
رنجش دهم زجرش دهم،زارش کنم،خوارش کنم
از بوسه های آتشین از خنده های دلنشین
صد شعله در جانش کنم رامش کنم، رامش کنم

در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری
از ننگ آزارش دهم،از غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم،گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر،کالای بازارش کنم

گوید بیفزا مهر خود،گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای،از خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من،فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم جادوی خود پژمان کنم
با گونه گون سوگندها بار دگر یارش کنم

چون یار شد بار دگر کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم

 

+ نوشته شده در  ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ  توسط وروجک  نظرات ()  
 
۱۳۸٧/۸/۳
من دیوانه ...

من دیوانه به فرجام چه می اندیشم ؟؟


که کنم راه به تو تنگ فدایت بشوم

 

+ نوشته شده در  ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ  توسط وروجک  نظرات ()  
 
۱۳۸٧/۸/۳
حال نهانم

سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم


رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم
 

گاه گویم که بنالم ز پریشانی عالم


گاه گویم که عیان است چه حاجت به بیان است
 

گر چنان است که روی من مسکین گدا را


به در غیر ببینی ز در خویش برانم
 

من در اندیشه ی آنم که روان بر تو فشانم


نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
 

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن


که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
 

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت


دل نهانم به صبوری که جز این چاره ندارم
 

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
 
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
 

 

دوستت می دارم بی آنکه بدانم

چه وقت و چگونه و از کجا


دوستت می دارم ساده و بی پیرایه،

بی هیچ سد و غروری؛


این گونه دوست می دارمت،

چرا که برای عشق ورزیدن

راهی جز این نمی دانم


که در آن

من وجود ندارم

و تو...

چنان نزدیکی که دستهای تو

روی سینه ام، دست من است

چنان نزدیکی که چشمهایت بهم می آیند

وقتی به خواب میروم...


+ نوشته شده در  ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ  توسط وروجک  نظرات ()  
 
۱۳۸٧/۸/۳
w r u sweety i miss u

 

 

لبانت

به ظرافت شعر

شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل

می کند

که جاندار غار نشین از آن سود می جوید

تا به صورت انسان دراید

و گونه هایت

با دو شیار مّورب

که غرور تو را هدایت می کنند و

سرنوشت مرا

که شب را تحمل کرده ام

بی آن که به انتظار صبح

مسلح بوده باشم،

و بکارتی سر بلند را

از روسپی خانه های داد و ستد

سر به مهر باز آورده ام


هرگز کسی این گونه فجیع

به کشتن خود برنخاست

که من به زندگی نشستم!

و چشمانت از آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت

اندک جائی برای زیستن

اندک جائی برای مردن

و گریز از شهر

که به هزار انگشت

به وقاحت

پاکی آسمان را متهم می کند

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

 

آقا گمانم من شما را دوست...

حسی غریب و آشنا را دوست...

نه نه! چه می گویم فقط این که

آیا شما یک لحظه ما را دوست؟

منظور من این که شما با من...

من با شما این قصه ها را دوست...

ای وای! حرفم این نبود اما

سردم شده آب و هوا را دوست...

حس عجیب پیشتان بودن

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...

از دور می آید صدای پا

حتا همین پا و صدا را دوست...

این بار دیگر حرف خواهم زد

آقا گمانم من شما را دوست...

+ نوشته شده در  ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ  توسط وروجک  نظرات ()  
 
۱۳۸٧/۸/۳
دوست دارم

دوست دارم

 

+ نوشته شده در  ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ  توسط وروجک  نظرات ()